|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کفشهایم را درآوردم و پاهایم را گذاشتم روی آسفالت داغ و آروم آروم پا برهنه رفتم و روی خط سفید وسط جاده نشستم.هوا گرم بود. همیشه یکی از آرزوهایم این بود که یک جاده ی سوت و کور پیدا کنم و بروم و درست وسطش بنشینم.حال این جاده را پیدا کرده بودم.به دورها نگاه کردم.درست عین نقاشی ها و فیلمها و عکسهای رویایی ای بود که تا به حال دیده بودم.جاده روی تپه ها لغزیده بود و آروم آروم نازک و نازک تر شده بود و آنقدر پیش رفته بود که پهنای سه متری اش به چند میل رسیده بود.معنای سراب را شاید آنجا به خوبی میشد درک کرد...جاده از سراب خیس خیس شده بود.چرا جاده همیشه برایم اینطور جذاب بود؟...ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
میخواهم چیزی بنویسم .اما مثل همیشه باز نه انگیزه ام یاری میکند و نه حالی دارم برای نوشتن و نه استعدادی که در این جور مواقع یاریم کند.همیشه به نیک آهنگ از این بابت حسودیم میشود و این انرژی و انگیزه اش را میستایم و البته به توکا نیز اغلب چنین احساسی دارم.به هر حال خیلی وقت است که نیامده ام و ننوشته ام و حال دیگر وقتش است.با خودم میگویم از کجا شروع کنم؟ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
یک دوست عزیزی به نام علی منطقی لطف کرده ایمیلی به من زده که من دیدم بهتره ایمیلش رو بذارم رو سایت تا دوستان دیگرم هم ببینند و شاید اینطوری محبتش رو تا حدی جبران کرده باشم:ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حکیم برنارد شاو میفرماید چه ازدواج بکنید و چه ازدواج نکنید پشیمان میشوید.
نتیجه:جوانان گرامی هر غلطی میخواهند انجام ...ادامه مطلب ...
|
|
|
|
|
|